مؤلف مجهول

89

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

« مارنان رفت كه مردم آنجا بسيار تردد مىكنند . چون رفت و در گوشهء پل ايستاد » « و در آنجا آسيائى بود مىخواست كه بار الاغ او به زير آورد كه از آن سر پل ، » « درويش دل ريشى « 1 » رسيد . چون بر حلقهء چشم بركه نظر كرد ؛ طرفه كيفيتى ديد . » « و مقرر است كه درويشان كامل ، چون نظر كردند شخصى را ، ديگر كامل كه به » « او مىرسد ، آن كيفيت نظر را ملاحظه مىنمايد . » « چون آن درويش يافت كه اين مرد خربزه فروش طرفه حلقه‌هاى چشمى » « دارد ؛ با خود گفت حال بيا و ببين درست ديده‌اى يا نه . گفت اى جوان خربزه » « فروش دهان درويشان بىمزه است و گلوى درويشان خشك . اگر خربزهء شيرينى » « دارى در راه خدا بده كه امسال خربزهء شيرينى نخورده‌ام . رئيس بركه فى الحال » « خربزه برداشت و از كارد سوراخ كرده به درويش داد . قضا را خربزه بسيار » « شيرين بود . او گفت نمىتوان خورد . بركه گفت كه اى شاه درويشان ديگرى » « را پاره كنم . چون چشيد گفت آنچه من مىخواهم نيست . تا او مىگفت كه » « خوب نيست بركه ديگرى را پاره مىكرد تا آن چهل خربزه را پاره كرد كه » « يك خربزه مانده بود . چون او را پاره كرد ؛ درويش گفت كه مىبايست اول » « همين را پاره كنيد ! رئيس بركه گفت اول نباشد ، آخر ؛ الحمد للّه كه خربزه » « شيرين به دست درويشان افتاد . » « چون آن درويش روشن ضمير دانست كه خوب ديده است خوشحال شده » « گفت مگر مىخواهيد كه برويد ؟ بركه گفت كه بلى . درويش گفت كه خربزه » « ها را چه خواهى كردن ؟ او گفت كه باشد راهگذارى لب و دهان تر مىكند . » « درويش گفت كه شيرين است مىتوان فروخت . بركه گفت كه نذر درويشان » « است . گفت كه چون تو با درويشان محبت داريد پس امشب به خانه تو مىآيم و « فردا دعاى تو گفته مسافر خواهم شد . »

--> ( 1 ) - اصل : دلربشى .